2.اولین روز بودن تو
13 خرداد صبح با مرتضی پاشدیم رفتیم مطب دکتر معینی ... هنوز معلوم نبود 15 هم زایمانمه یا 17 هم ... خانم بهبهانی منو که دید گفت واییییییییی چه مامان کم طاقتی ... چه دلت کوچیکه ... خوب میموندی خونه بهت زنگ میزدم دیگه ! میخواستم بگم قبول که من کم طاقتم ولی شما هم خیلییییییییییییی دل گنده ای به خدا:)) 2 روزدیگه زایمانمه هنوز نمیدونم چجوریاس:) خلاصه رفتم پیش دکتر و گفت 15 هم ساعت 5:30 بیا آتیه ... وویییییییی دلشوره ام شروع شد ... منم که ترسوووووووووووو ... همش احساس میکردم عمرا بچه مو نمیبینم :( فکر میکردم مرتضی دیگه تنها میمونه ... ترجیح میدادم اگه من نبودم بچه مم نباشه که اذیت نشه ... از اونور هم دلم برای مرتضی میسوخت میگفتم لااقل یکیمون پیشش ...


